-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 11:04
گذشت ۹۹ و جان را رساندم به ۱۴۰۰ .. گذشت ۹۹ اما تلخ... تلخ... تلخ.. اردی بهشت ۱۴۰۰
هه...
-
تاریخ: 1400/1/16 ساعت: 1:51
چی فک می کردیم چی شدددد... سورپرایز عجیبی بود ... مرسی..
امید که به بار بشینه نتیجه ی ۸ سال تلاش کاری...
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:48
دلم گرفت..وقتی وقتش بود و از دستم بر میومد به همه کمک کردم.کمک کردم خونه بگیرن ماشین بگیرن..مشکلشون حل شه..حالا که من تو فورسم، نه که نخوان؛ در توانشون نیس که کمکی بدن بهم..یا خودشون برنامه دارن واسه پولشون..توقعی ندارم...فقط دلم میخواس اینطور نشه...چه خوبه که باز دونه هست..اگه اونم نبود نمیشد هیچ.....
ر ی ح ا ن ه
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:48
تقریبا از وقتی که به یه سنی رسیدم و فهمیدم چجور شخصیتی دارم که این بر میگرده به دوران راهنمایی دبیرستان ، دلم میخواست اسممو عوض کنم.. هر بار هم به دلایل مختلف از انجام این کار منصرف میشدم یا منصرفم می
بی سانسور
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:48
میگذره.. همینجوری هی میگذره و ما هنوز به وصالی که مد نظرمونه نرسیدیم...تا ببینیم خدای مهربان چه برامون نوشته...و تو چه کار میخوای کنی!یه دلخوریی عمیقی ازت دارم که نمیدونم درسته داشته باشم یا نه....
282. شرح احوال خوش با شما بودن
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:36
به برکت نگاه مهربان شما ما از سمت قرارگاهی که متبرک به نام شماست، رفتیم و آمدیم..نمیدانم که قبول افتاد یا نه.. نمیدانم که به دردی خوردم یا نه..نمیدانم که اصلا بالا رفت این حرکت یا نه..تنها چیزی که مید
283. هشتمینه رئوف...
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:36
گویا قرار است مدام از شما بنویسم.. گویا اینجا قرار است متبرک باشد به نام و یاد شما.. ممنون که مرا پذیرفتید.. اینکه میگویند شما امام مهربان گنه کاران هستید را به عینه دیدم.. اینکه میگویند شما آرامش دل
284.آذر..آتش..
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:36
به یاد دارم سال پیش را.. آذر ماه سال پیش را.. شکسته ، غمگین، سنگین و پرتلاطم... روزهای تلخ و نچسب.. روزهای سراسر اضطراب، تشویش، نگرانی و نگرانی و نگرانی.. چه دیرگذشتند آن روزها که امروز اینقدر واضح و شفاف در نظرند.. چه خوب که گذشتند.. حتی یادآوریشان حالم را خراب میکند.. تو امیدم شدی و کمکم کردی تا ب...
285.این چهل های امیدوارانه...
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:36
چله ها را ادامه میدهم.. میدانم تو رحمان و رحیمی... میدانی نیتم را، میدانم دری باز میشود به روی ما هم... *الحمدلله علی کل حال*
286.نمیدانم...
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:36
این بار اما نمی دانم... نمیدانم که چرا مرا طلبیدید.. واقعا نمیدانم.. حدس هایی میزنم اما ن م ی د ا ن م . . . این بار منت گذاشتید بر سرم و مرا خواندید... می آیم.. ان شا الله.. به نیابت همو که می دانید بسیار عزیز است برایم..بسیار ممنونم آقا جان..بسیار ممنون دار شما هستم.. بسیار
287.
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:36
ناشکر نیستم خدایا.. ولی بس نیست ؟ بس باشه اینهمه این مدلی.. خواهش میکنم..خواهش میکنم..خواهش میکنم.. کسی داره ازت خواهش میکنه که به نهایت استیصال رسیده.. به نهایت بغض.. خواهش میکنم خدایا..
...
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:36
مرگ،حسرت بارترین حادثه ی روی زمینه... هروخ کسیو از دس بدیم،تازه شروع حسرتهاست.. حسرتهایی که تا پایان عمر میمونن..کمرنگ میشن ولی همیشه اون ته ته ته دل برای خودش باقی میمونه و هر از گاهی زخم میزنه به ریشه ی احساس..
288.اولین روز از سومین ماه پاییز/۹۷
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:36
فقط اومدم بگم حالا که ۹۰ درصد کارامون ردیف شده شکر خدا، نمیدونم چرا دس دس میکنه... ناراحتم ازین دس دس کردن... و نمیدونم چطور بهش بگم که غرورم لکه دار نشه.. چقدر تو وضعیت سختی ام...
شبی که فرداش روز مادره...
-
تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 3:36
این روزا اشکم راحت سرازیر میشه..با تلنگری ...با یادی...با کوچکترین افکار..این روزا پرم از هیچ...پرم از هیچ..امید دارم همچنان..نمیدونم خوبه این امید داشتن یا نه..نمیدونم اصن باید امید داشت یا نه..این روزا یه نمیدونمه بزرگم..یه اشک قلمبه ام...این روزا..این روزای اسفندی...